تبليغاتX
افاضات

خودم را گوشه‌ی اتاق می‌یابم، در خود خمیده و پریشان، نام تو را زیر لب تکرار می‌کند. مچش را که می‌گیرم انکار می‌کند: «من؟ نه! داشتم آواز می‌خواندم.» تمام آوازها لبریز نام توست. نامت که از سویدای دل بر لب صعود می‌کند، در دهان می‌چرخد و به فضا می‌پراکند. نامت که درخشان است ولی اسم اعظم نیست؛ کاری از من نمی‌گشاید: خودت را که نمی‌رساند، دیگران را هم می‌رماند. از تو تنها نامی مانده و هیچ. نامی که مرا کنج اتاق از خودم گم کرده است.


+ افاضه شد در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391   توسط شیخ  | 
هیچوقت خواسته‌ای چنین در دسترس نداشته‌ام و هیچگاه نسبت به خواسته‌ای چنین بی‌رغبت نبوده‌ام.

نمی‌دانم از پس آن همه سال خواستن، این حکایت دیگر چیست! استغناء؟ گذشتن؟ پیری؟ یا دل بریدن؟


[+] Scott McKenzie - Be Sure to Wear Some Flowers in Your Hair


+ افاضه شد در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391   توسط شیخ  | 
شب بود و ستاره‌ها یکایک پیدا

دل در کف من نبود، بودم شیدا

غمهای دو عالم از برم بیرون بود

کم بود ز عیش ناب تنها زیدا!


+ افاضه شد در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391   توسط شیخ  | 
مرد چهارراه فصل‌ها را پشت سر گذاشت، به پلیس راهنمایی زبان درازی کرد، برای کارگران مشغول کار شکلک درآورد، به دختران دبیرستانی متلک انداخت و وارد مهدکودک سر نبش شد.

مردی که از قدرت بهراسد، از کار بیزار باشد و از زن جز عقده چیزی در دل نداشته باشد، مرد نیست؛ بچه‌ای ست که ناامید از ذات خود به بی‌مسؤولیتیِ تحصیل پناه می‌برد. آموزشِ صوریِ مدرسه سن را بالا می‌برد ولی کسی را بزرگ نمی‌کند.

مرد هم کودکی بیش نبود.


+ افاضه شد در  شنبه پنجم فروردین 1391   توسط شیخ  | 
و ماه آخر سال نود را به سیر آفاق پرداختم و انفس. افق خاصی هم نبود، برف بود و مزارع خشکیده. ولی نفس‌ها خاص بودند. هر نفسی خاص است؛ برای خودش، عشقش و مادرش. نفس‌ها اغلب اماره‌اند. یا کافر همه را به کیش خود پندارد؟ نه، نفس‌ها همه مطمئنه‌اند. نمی‌خواهم سال را با بدهکاری تمام کنم. بدهکاری خوب نیست. طلبکاری هم همینطور. هر دو خواب را از چشم آدم دور می‌کنند. آدم ایده‌آلی که هرگز نبوده‌ام. من اهل پرحرفی نیستم. حداقل اینجا. همیشه مختصر و نامفید بوده‌ام. گاهی هم که اصلاً نبوده‌ام. کارنامه‌ی زمستان امسال همین پائین است. از بندهای قطعنامه‌ام یا عزم‌نامه‌ام برای سال بعد، یکی هم این است که بیشتر بنویسم. ولی خب وقتی کسی نمی‌خواند چه فرقی می‌کند کوتاه یا بلند، هر هفته یا هر ماه؟ مگر نمی‌دانم این دور باطلِ تنهایی-نوشتن-کمی خوانده شدن-توهم هم‌صحبتی-کمتر نوشتن-حس تنهایی، هزارتویی مجازی ست؟ چرا! ولی باز می‌نویسم. لجبازی. شاید برای گریز از واقعیت گزنده. حالا جا افتاد که چرا طولانی نمی‌نویسم؟ بس که به انحطاط می‌رود نوشته‌ام! این بار هم از دستم در رفت این جفنگیات. امان از زغال خراب در محیط عذاب.  

سالتان نیکو!


+ افاضه شد در  سه شنبه یکم فروردین 1391   توسط شیخ  | 
این یکی ماه چطور؟ این ماه را کجا بودم؟ این یکی را رفتم زندان. در خانه و محبس، همچو آن شیران؛ از پاستور تا بهبهان. سی روز هم تحمل نکردم حال آنکه ضیاء و بهاره و مجید و عماد قرار سه هزار روزه دارند. خواستم چیزی نخورم، یک روز هم دوام نیاوردم و مهدی چهل روز است که غذا نخورده. و حالا برگشته‌ام اما میثم و سهراب، اشکان و ندا، ترانه و مصطفی، رامین و امیرارشد، صانع و محمد برنمی‌گردند.

از یادشان نبریم.


+ افاضه شد در  دوشنبه یکم اسفند 1390   توسط شیخ  | 
این یک ماه کجا بودم؟ در اندونزی بودم، با جان به لب رسیدگانی که دل در وطن پهناور بی‌روزن و میهن برخوردار تنگدست و مردمان مهمان‌نواز برادرکش جا گذاشته بودند و مغز و بازو به کول گرفته بودند و به امید آینده‌ای که در خشکی خودی دست نیافتنی می‌نمود منتظر بودند که به اقیانوس غریب بزنند شاید که در سرزمین کوالا به زندگی ساده‌ای که بدل به آرزو شده برسند.

قایقمان شکست و در قعر دریا آرمیدیم.


+ افاضه شد در  شنبه یکم بهمن 1390   توسط شیخ  | 
آنچنان محو تماشای تو بودم که دلم غافل شد

از چنین نکته که نتوان به لبت واصل شد

تا به کی خیره بمانم به دو چشمت کآیا

شاید از زلف سیاهت ثمری حاصل شد


+ افاضه شد در  پنجشنبه یکم دی 1390   توسط شیخ  | 
عاشورا دهمین روز است از ده روز ایستادگی، سربلندی و آزادگی

عاشورای قدیم دهم محرم بود، پس از یکم تا نهم‌‌ همان ماه

عاشورای جدید ۶ دی است، از پسِ ۲۵ و ۲۸ و ۳۰ خرداد، ۷ و ۱۸ و ۲۶ تیر، ۲۷ شهریور، ۱۳ آبان و ۱۶ آذر

+ افاضه شد در  دوشنبه چهاردهم آذر 1390   توسط شیخ  | 
در کلاف گیسوانت

سردرگمم ای جان

بردار برس را

و به فریادم برس


+ افاضه شد در  پنجشنبه سوم آذر 1390   توسط شیخ  | 
غروب بود و ما تا حوالی چانه به آب می‌زدیم و سرد بود و برمی‌گشتیم و شنا بلد نبودیم و زار می‌زدیم و اشکمان با دریا درمی‌آمیخت و دوباره به آب می‌زدیم و زیر پایمان خالی می‌شد و برمی‌گشتیم و جانمان را دوست‌تر می‌داشتیم از معشوق غریق ...


+ افاضه شد در  چهارشنبه هجدهم آبان 1390   توسط شیخ  | 
اتفاقی دیدمش و ناگهان میل غریبی پیدا کردم که با وجود تمام جفایی که در حق من روا داشته، دوباره بنشینیم و گپی بزنیم. مقاومت کردم و رهیدم و دیدم چه ساده فراموشی - و نه دل‌رحمی - می‌تواند ما را به گزیده شدن مجدد سوق دهد.

تصویر دیگران در ذهن ما اغلب از لحظات کوتاه اما تأثیرگذار در برخوردهای متقابل شکل می‌گیرد، بعد هر چقدر هم خلاف آن حرکت یا آن حرف را ببینیم، هر چقدر هم مشاهدات بعدی نشانگر اختلاف آن تصویر با خود شخص (یا تصویرهای متداول او) باشند باز آن تصویر لجوج چسبیده به اعماق ذهنمان پاک نمی‌شود. این تصویر همیشه ملازم شخص است در ذهن ما و تمام راحتی و آسایش ما را در برخورد با او زایل می‌کند. حتی کم کم ممکن است منشاء ماجرا فراموشمان شود ولی همیشه به یاد داریم که به دلیلی که به یاد نداریم او چنان ویژگی و چنین خصوصیتی دارد.

این تصویر را به زبان ساده‌تر عقده می‌نامند و مرور مداوم عقده، ایمان نام دارد. فراموشی عقده کفر است و موجب عقاب که همان گزیده شدن دوباره است.


+ افاضه شد در  پنجشنبه پنجم آبان 1390   توسط شیخ  | 
هر شب پیش از خواب چشم می‌دوزم به گلی که در دستان من آهسته محو می‌شود و جایش را به اسلحه‌های گوناگون می‌دهد. با نام تو بر دهانم به اشباح خیالی شلیک می‌کنم و به خواب می‌روم.


+ افاضه شد در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1390   توسط شیخ  | 
نوشتن توهم هم‏‏‌صحبتی است در ژرفنای تنهایی.


+ افاضه شد در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1390   توسط شیخ  | 
دلم جگر زلیخاست: هزار پاره، هر یک به دیاری پراکنده

روحم ولی به چاه یوسف است: چشمش به روزن نور که دست رهایی‌ات فراز شود


+ افاضه شد در  جمعه بیست و چهارم تیر 1390   توسط شیخ  | 
- چه دارید بر ما؟ ای پیر پسران! جز چشمهای پرهوس و کله‌های تاس
- شما چه عرضه می‌دارید؟ دخترکان جوان! جز سینه‌های نارس و رانهای مماس

+ افاضه شد در  دوشنبه سیزدهم تیر 1390   توسط شیخ  | 
مایکروفر را تنظیم کردم روی چهل و نه ثانیه، چون کسی چنین کاری نمی‌کند.

+ افاضه شد در  دوشنبه ششم تیر 1390   توسط شیخ  | 
شده‌ام مثل خاتمی در ماه‌های آخر ریاست جمهوری: فقط می‌خواهم این روزهای باقیمانده بگذرد تا ردا بر زمین نهم، غافل از اینکه دوره‌ای پس از آن خواهد آمد چنان دشوار که آرزوی همین روزها سرابی می‌شود بعید.

+ افاضه شد در  دوشنبه سی ام خرداد 1390   توسط شیخ  | 
صبح شده است
مادر از خواب برخاسته است
بر آستانه‌ی در ایستاده است
اشک از گونه‌اش چکیده است
مرا می‌نگرد

فریاد خواهم زدن
«فدای چشمانت مادر، گریه نکن»
اما صدایم برنمی‌خیزد
چرا که پیش از سپیده دم
مرده‌ام

+ افاضه شد در  پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390   توسط شیخ  | 
سپس روزگاری فرا رسید که فاجعه‌های واقعی از تعزیه‌های نمایشی پرشمارتر بود و بر دلها کم‌اثرتر. ستم جیره‌ی روزانه بود و سکوت مشق شبانه. لیک جان مردمان می‏‌گداخت و زبانشان کلامی نمی‌شناخت. و این به روزهای آخر احتضار بود، پیش از اضمحلال.

+ افاضه شد در  جمعه سیزدهم خرداد 1390   توسط شیخ  | 
ناگهان در اردیبهشت
شب روشن شد
ستارگان کم فروغ
از آسمان بی‏‌غبار گذشتند
و آن ماهتاب یگانه
از پس حجاب فروتنی
سر بلند کرد
و به خیل خستگان لبخند زد
ما ز تاریکی خاک برخاستیم
و به دیده‌ی درود در او نگریستیم
که جانمان را به نور درآمیخت
و دلها را گرما بخشید

+ افاضه شد در  دوشنبه نهم خرداد 1390   توسط شیخ  | 
این پست در مقابل یک عظمت، صامت ایستاده و حرفی برای گفتن ندارد؛ تنها شامل دقیقه‌ای سکوت است و تعظیم به بزرگی مردمی که در ایران و تونس و مصر و یمن و لیبی و بحرین و سوریه و هر جای دیگر طالب آزادی در زندگی اند و به آزادی از زندگی می‌رسند

+ افاضه شد در  شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390   توسط شیخ  | 
به داغستان دلم پا مگذار
قدمگاه نسوخته‌‏ای ندارد برایت
آه پایت

+ افاضه شد در  سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390   توسط شیخ  | 
زن متوفای فروردین:
مهربان، فداکار، دوست‌داشتنی، دیگران را دوست دارد و به همگان مهر می‌ورزد. برای رفتن از دنیا شتاب بسیار دارد.
...

+ افاضه شد در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390   توسط شیخ  | 
در میان دقایقی که با آرامش، منتظر تصمیم قضات، در راهرو ایستاده بودم و داشتم با نقوش موکت، اشکال هندسی می‏ساختم، ناگهان در لحظه‌ی کوتاه گذرایی حس کردم دوست دارم گریه کنم، نه از فشار، نه از ترس، نه از شوق؛ که از افسوس عمر ب‏ی‏‌تو به‏‌سربرده.


[به: تشویقگر خاموش ِ ماندنم. باشد که خودش هم باشد!]


+ افاضه شد در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1390   توسط شیخ  | 
از پلکان بهشت سرازیر شد
با چهره‏ای ز نور
و چشمان پرغرور
بی‏اعتنا به آغوش من
از برابرم عبور کرد
از سرسرای خیس زمستان گذشت و رفت
و به سکر نگاه خویش آگاه بود
که نیم‏نگاهی به عقب نیفکند
آنجا که من افتاده بر زمین
آخر کلام زندگی را
با ساکنین خاک
زمزمه می‏کردم:
"آه از آن نـ...ـگـ...ـاه!"

+ افاضه شد در  شنبه ششم فروردین 1390   توسط شیخ  | 
دهه‏ی بئس را
دهه‏ی ابدال امید به یأس را
به خاک تیره می‏سپاریم
باشد که از مزارش
جوانه‏های زندگی سر زند
و گیاه جاوید سرزندگی
بر تمام دهه‏های بعد سایه افکند

+ افاضه شد در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389   توسط شیخ  | 
چاره چیست؟
بیا مرا ببوس
و روی تاقچه بگذار
تا زیر گرد روزگار دفن شوم.
شاید که روزی
فریاد آزادی جوانکی بی‏باک
مرا از این گور سکوت
برانگیزاند

+ افاضه شد در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389   توسط شیخ  | 
سر بخارست
از تمام اتوبوس‏های جهان پیاده می‏شوم
تمام سرازیری‏های تهران را می‏دوم
و در کوچه‏های پر چنار
هم‏صدا با پرندگان
فریاد آزادی سر می‏دهم

+ افاضه شد در  شنبه بیست و یکم اسفند 1389   توسط شیخ  | 
تمام قدرت و ثروت، تمام جاه و مقام، تمام فحش و فضیحت، چماق‏های قوام، تمام حیله و تهمت، دروغ‏های مدام، خلاصه هر چه که رنگ زوال می‏گیرد، بدون عمر و دوام، همه از آن شما، که عربده جویانِ مالِ دنیایید، فقط مرا رها کن از این بند تا به خانه روم، کنار مادر گریان دمی بیاسایم

+ افاضه شد در  شنبه چهاردهم اسفند 1389   توسط شیخ  |